قبل از خداحافظی

و جعل بینکم مودّة و رحمة...


انگار همین دیروز بود که دستمان را گذاشتند توی دست هم...نشاندنمان روبروی آینه و قرآن... آمدند... گل آوردند... هدیه آوردند... تبریک گفتند...هی گفتند الهی به پای هم پیر شید...و رفتند...

 

امروز داشتم به بانو می گفتم دیدی راستی راستی به پای هم پیر شدیم؟...

 

 

نوشته شده در  شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 18:43

   + ح.ب ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۸
comment نظرات ()