قبل از خداحافظی

و یولج النّهار فی اللیل

 

 

غروب های روستا یک بغض سنگین دارد...

از صبح زیر آفتاب کار کرده ای...

درخت ها را آب داده ای...

حسابی تنت کوفته شده...

نشسته ای پای درخت گردو که یک چای بخوری و جمع کنی بروی...

از دور صدای برگشتن گوسفندها می آید...

لابه لای صدای نامنظم زنگوله ها یک ریتم منظم و غمناک هست که هرچه می خواهی فکر کنی آهنگش تصادفی ست نمی شود...

خیلی غمگین است...

یک عالمه بغض دارد...

نگاه می کنی به غروب آفتاب...

دلت برای یک کسی یا یک جایی که نمی دانی کیست یا کجاست تنگ شده ...

باید کم کم جمع کنی و بروی...

 

   + ح.ب ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۳
comment نظرات ()