قبل از خداحافظی

و قال إنّی مهاجرٌ إلی ربّی...


وقت هایی که قرار است مسافرت برویم از چند روز قبل انگار زندگی یک جور دیگری می شود.

خیلی کارهای عقب مانده را لیست می کنم که قبل از سفر حتما باید انجام شود...

خیلی کارهای روزمره را فاکتور می گیرم... می گویم حالا ضرورتی که ندارد...

انگار سرعت زندگی بیشتر می شود...

قید خیلی از استراحت ها و تفریح ها را می زنم...

یک حالت ذوق زدگی  و خوشحالی انگار همیشه توی دلم هست... ذوقی که هر ساعت با حس دیگری ترکیب می شود... گاهی با دلشوره...گاهی با احساس غربت....

هی سختی ها و مشکلات احتمالی سفر را توی ذهنم مرور می کنم...

توی ذهنم چمدان سفر مدام در حال پر و خالی شدن است...

هی می گویم فلان چیز را حتما باید بردارم یک وقت لازم می شود

بعد می گویم نه ولش کن سنگین می شود....

آخر سر آن چیزهایی توی چمدان باقی می مانند که هیچ جوری نمی شود ولش کرد...

شبی که می خواهیم فردایش حرکت کنیم....

هزار جور حس مختلف توی دلم جمع می شود....

به ندرت می شود که اصلا خوابم ببرد...

خوابم هم که ببرد هر چند دقیقه یک بار از خواب می پرم...به ساعت نگاه میکنم...

خیلی که خسته باشم بدون رختخواب یک گوشه ای دراز می کشم که یک وقت خواب نمانم...

حتی بچه ها هم این طورند...نه از ترس خواب ماندن که از ذوق مسافرت ، شب خوابشان نمی برد...

از ذوق اینکه قرار است بروند یک جای جدید...

هی سؤال می کنند از آدم که  آن جایی که می خواهیم برویم چه جوری ست...فلان چیز هم دارد؟ می شود فلان چیز را با خودمان بیاوریم؟...

هی اجازه می گیرند که آن چیزهایی را که خیلی بهش دلبستگی دارند با خودشان بیاورند...

گاهی به سختی راضی می شوند که از دلبستگی هایشان دل بکنند...اما باز هم راضی اند...

راضی اند و خوشحال که دارند به یک جای دیگر می روند...

جایی که با این جا فرق دارد...

جایی که همه چیزش تکراری نیست...


قرار است برویم سفر...

خوابم نمی برد...

   + ح.ب ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٤
comment نظرات ()