قبل از خداحافظی

مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَکَ؟ وَ مَا الَّذِى فَقَدَ مَنْ وَجَدَکَ؟!

 

معمولا پول هایم را که می خواهم توی جیبم بگذارم مرتبشان می کنم. یعنی همان دسته کردن. اول درشت ترها یا احیاناً چک پول ها بعد به ترتیب اسکناس های کوچک تر تا برسیم به دویستی و صدی و پنجاهی.

غیر از دو سه روز اول ماه خب آن درشت تر ها کمترند. صبح که از خانه بیرون می روم تا وقتی برمی گردم و غروب یا شب که احیانا دوباره برای خرید بیرون می روم زیاد پیش می آید که دست کنم توی جیبم و این دسته پول را بیرون بیاورم.

دسته پولی که با هر بار بیرون آمدن از جیب لاغر تر می شود و با هر بار لاغر شدن مرا نگران تر می کند.

نگران آینده...

معمولا این اسکناس های وسط دسته هستند که بیشتر استفاده می شوند. تعدادشان هم از درشت ها و ریزها بیشتر است و زودتر از همه خرج می شوند.

هر بار که چندتا از این اسکناس های وسطی را از دسته بیرون می کشم زیرچشمی نگاهی هم به آن درشت تر ها می کنم. تعدادشان کم است اما خب باعث قوت قلب اند. هرچی هم که این وسطی ها تند تند خرج شوند و دسته ی اسکناس لاغرتر شود باز این درشت ها امید به آینده می دهند . امید به این که فرصت ها زیادند و هنوز می شود خیلی کارها کرد...

گاهی هم پیش می آید که همان اول کار یک معامله و خریدی می کنم که مجبور می شوم این درشت ها را از دسته جدا کنم.

این جور وقت ها لاغر شدن دسته پول چندان محسوس نیست اما همه اش نگرانم... نگران این که این وسطی ها تند تند تمام بشوند و دستم به جایی بند نباشد و ...

 

   + ح.ب ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٧
comment نظرات ()