قبل از خداحافظی

و ما تلک بیمینک یا موسی...

 

یادم می آید که بچگی ها از این آدم هایی که دسته کلیدشان خیلی پر بود و سنگین بود خوشم می آمد و فکر می کردم  شخصیت مهمی هستند.
خودم هم آرزو داشتم که یک روز همچین دسته کلیدی داشته باشم.
اولین کلیدی که صاحبش شدم کلید قفل دوچرخه بود که خیلی کوچک بود و به هیچ وجه راضی کننده نبود.
کلید بعدی کلید در کمدم بود. از این 808 های زرد. بدک نبود.
بعد شد کلید در اتاق و بعد هم کلید در خانه.
نوجوان که بودم دسته کلیدم سه چهارتا کلید داشت اما خب من آینده ی خیلی روشن تری را برای خودم می خواستم. آینده ای با یک دسته کلید خیلی سنگین.
یک روزی هم رسید که دسته کلیدم پر شده بود از کلیدهای جورواجور. کلید نوارخانه ی هیئت. کلید همه ی درهای حسینیه. کلید در  انجمن و بسیج و... حتی کلید در دبیرستان و جاهای مختلفش.
اوایل این خیلی به من شخصیت می داد. بعدها ولی فهمیدم که هر مالکیتی یک مسؤلیتی هم دارد و شاید دردسرهای این مسؤولیت به لذت آن مالکیت نیرزد.
یک وقت هایی باید پاسخگوی گم شدن بعضی چیزها می شدم. یک وقت هایی باید کار و زندگی را ول می کردم می رفتم فلان در را باز می کردم برای فلان آقا... یک وقت هایی باید می ماندم که همه بروند و در را ببندم...یک وقت هایی باید زودتر می رسیدم که بقیه پشت در نمانند... یک وقت هایی توبیخ یا سرزنش می شدم و...
امروز داشتم فکر می کردم به خاطره ی هر کدام از کلیدهایم... داستان  به دست آوردنشان و خاطره ی از دست دادنشان...
دوچرخه ی عزیزی که تنبلی کرده بودم به خاطر یک خرید کوچک قفلش کنم و وقتی برگشته بودم دوچرخه را برده بودند و کلیدش تا مدت ها توی دسته کلید آینه ی دق بود تا این که یک روز با ناامیدی کلید را درآوردم و دورانداختم...
آن روز که خارج از ساعت آموزشی رفتم مدرسه که پوسترهای مراسم فردا را آماده کنم. همین که کلید را داخل در چرخاندم و لای در را باز کردم با صحنه ی آب بازی خانواده ی آقای مدیر توی حوض مدرسه مواجه شدم. سریع در را بستم و با سرعت تمام پا به فرار گذاشتم... صبح فردا با ترس و لرز وارد مدرسه شدم. نمی دانم زنگ چندم بود که صدایم کردند دفتر. آقای مدیر گفت کلید مدرسه پیشت است؟ گفتم بله و خودم از داخل دسته کلید درآوردم و تحویل دادم...
آخرین بار هم که توی گیت بازرسی فرودگاه بود. دسته کلید را گذاشتم روی ریل و خودم از گیت رد شدم و دیگر یادم رفت بروم سراغ دسته کلید... بعد که توی هواپیما نشستم احساس کردم چقدر سبک هستم. یادم آمد که دسته کلید را برنداشته ام. نگران شدم اما دیدم چقدر این جوری راحت تر و سبک ترم... انگار سال ها بود یک عالمه کلید دست و پایم را به گوشه و کنار زمین قفل کرده بود و حالا انگار همه ی این قفل ها باز شده بودند و من داشتم توی آسمان پرواز می کردم...
توی پرواز برگشت دلم نخواست بروم سراغ دسته کلید گم شده را بگیرم و نرفتم...
الان دو تا کلید توی دسته کلیدم هست. یکی کلید در خانه است و یکی کلید دفتر کار. خوب می دانم که مالک هیچ کدامشان نیستم... خوب می دانم که خیلی مرد باشم باید همین دو تا مسؤولیت را خوب به دوش بکشم و هی فکر کلیدهای بیشتر و قفل های بزرگ تر نباشم... خوب می دانم که یک روز این دو تا را  هم باید تحویل بدهم و پرواز کنم و بروم توی آسمان...

   + ح.ب ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱
comment نظرات ()