قبل از خداحافظی

...فِیهَا مَا تَشتَهِیهِ الاَنفُس...

 

وقت هایی پیش می آید که مثلاً به مهمانی می رویم و با یک غذای خاص با طبخ عالی مواجه می شویم و کلی لذت می بریم. یا می رویم به فلان رستوران که غذاهای درجه یک دارد. یا در منزل یک غذای هیجان انگیز درست می کنیم. یا با رفقا می رویم کوهی دشتی جایی و وسایل طبخ هم با خودمان می بریم و یک غذای جانانه درست می کنیم.

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم خوشمزه ترین غذاهایی که توی عمرم خورده ام کدام ها بوده اند. کدام غذا بوده که از خوردنش خاطره دارم و مثلا بعد از چند سال هنوز مزه اش زیر زبانم است... سه مورد یادم آمد.  جالب این که هیچ کدامشان نه توی مهمانی بودند نه تفریح و نه رستوران و... وقتشان هم با یک  گرفتاری مصادف بود...

دفعه ی اول یادم است که یک گرفتاری بزرگ خانوادگی برایمان پیش آمده بود. دوره افتاده بودیم به زیارت و دخیل بستن و اینها. یک بارش توی جمکران بودیم... ما بودیم و خانواده ی پر جمعیت خاله ام. مادرم یک ظرف ماکارانی درست کرده بود. از اندازه ی قابلمه پیدا بود که به هیچ کس دو تا بشقاب نمی رسد... توی آن مدت که پشت سر هم شاهد اتفاقات تلخ بودیم این ماکارانی تبدیل به تنها خاطره ی خوب و لذت بخش و به یادماندنی زندگی مان شد. از ان موقع بیشتر از بیست سال می گذرد اما بارها و بارها از افرادی که آن روز آن ماکارانی را خورده بودند توصیفش را شنیده ام  و مثلا شنیده ام که آنها هم گفته اند دیگر هیچ وقت غذای به آن خوشمزگی نخورده اند...

دفعه ی دوم ایام مریضی آقاجون خدابیامرز بود(پدر بزرگم). باز هم امده بودیم جمکران. آقاجون را برای شفا آورده بودیم توی مراسم دعای توسل شب چهارشنبه . بعد از مراسم هم سوار ماشین شدیم که برگردیم. مادرم یک غذای رژیمی برای آقاجون درست کرده بود. گوشت چرخ کرده را آب پز کرده بود و برای اینکه مزه ی ضخم ندهد بهش زیره اضافه کرده بود. همین طور که  توی ماشین لقمه لقمه غذا را توی دهان آقاجون می گذاشت دو یا سه بار هم یک لقمه ی کوچک به من داد... به هر حال هنوز مزه ی آن دو سه تا لقمه زیر زبانم است...

بار آخر حدود هفت هشت سال پیش بود. حالا کمتر یا بیشتر. قرار بود برنامه ی ختم بابای حاج علیرضا با برنامه ی هفتگی هیئت خودمان یکی بشود. فکر کنم اولین مراسم رسمی ختم هم بود. خب کارهای هیئت دو برابر شده بود. از صبح برای کارها رفته بودیم. ختم بعد از نماز مغرب بود. من روزه بودم اما اذان که شد فرصت نکردم چیزی بخورم. حواسم  هم نبود که گرسنه هستم. وسط های ختم که شد داشتم قرآن پخش می کردم اما متوجه شدم که حتی یک قدم دیگر قادر نیستم بردارم و انگار یک ذره انرژی هم برایم باقی نمانده. همان جا نشستم روی زمین و برای چند ثانیه چشم هایم سیاهی رفت. تا این که یک نفر بهم خرما تعارف کرد. یک دانه خرما برداشتم. رطب سیاه بود و لایش مغز خرما بود. خرما را که خوردم انگار به طور مستقیم وارد رگ هایم شد. خیلی خوشمزه بود و انگار مزه اش با خرماهای این دنیا فرق داشت. رفتم توی یک صف دیگر نشستم بلکه یک بار دیگر بهم خرما تعارف کنند. اما طرف که حساب دستش بود که من یک بار خرما خورده ام به من تعارف نکرد. یکی دوبار دیگر هم جایم را عوض کردم اما خب فایده ای نداشت. بعد از ختم هم فامیل های شهرستانی را بردند رستوران و ما ماندیم که وسایل هیئت را جمع کنیم و ساعت دوازده شب گرسنه و خسته برگشتم خانه اما مزه ی خرما هنوز توی دهانم بود... هنوز هم توی دهانم است...

 

   + ح.ب ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
comment نظرات ()