قبل از خداحافظی

و کیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا...

 

امروز داشتم لیست شماره های تلفن همراهم را نگاه می کردم...

بعضی ها را دیدم که خیلی وقت است از حالشان بی خبرم...

این کارهای بی خود دنیا نگذاشته بود حالی ازشان بپرسم...

چقدر دلم خواست یکی یکی زنگ بزنم بگویم چطورید؟ کجایید؟ دلم برایتان تنگ شده...

بعضی ها هم بودند که دیگر توی این دنیا نبودند...

یک دفعه یک غم بزرگ توی دلم نشست...

چقدر دلم برایشان تنگ شد...

نشستم و آخرین تماسی را که با هرکدامشان داشتم توی ذهنم مرور کردم...

آخرین بار که به امیرحسین زنگ زده بودم گفته بود توی راه کربلا هستم، وقتی برگشتم با هم قرار می گذاریم...

به محمد اشتباهی زنگ زده بودم... کلی که حرف زده بودم فهمیده بودم به یکی دیگر می خواستم زنگ بزنم و اشتباهی به محمد زنگ زده ام.. بعد کلی با هم حال و احوال کرده بودیم...

به مهدی هم سه چهار روز قبل از تصادفش زنگ زده بودم....

کاش می شد زنگ بزنم خودشان گوشی را بردارند... از حالشان بگویند... از آن جایی که هستند...  بعد من هم تعریف کنم از بدبختی هایی که با آن دست و پنجه نرم می کنم... از گرفتاری ها... از دلتنگی ها...

چقدر یکهو بی قرار شدم...

چقدر دلم هوایشان را کرد...

چقدر دلم از اینجا گرفت...

 

   + ح.ب ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٤
comment نظرات ()