قبل از خداحافظی

...أَسْأَلُکَ مِنْ مَسَائِلِکَ بِأَحَبِّهَا إِلَیْکَ...

 

توی قونیه بعد از نماز ظهر کنار مرقد شمس، به راننده یک جور حالی کردیم که ما را ببر یک جای مطمئنی که نهار بخوریم... راننده هم یک جور تفهیممان کرد که الان می برمتان یک رستورانی که فلان است و بهمان است و ال است و بل است... گفتیم برویم و رفتیم...

رسیدیم به یک رستوران سنتی نسبتاً کوچک و ساده اما خب تمیز... بچه ها می گفتند احتمالاً با راننده فامیل است...

داخل شدیم... برایمان منو آوردند و خب ما بلد نبودیم بخوانیم و نمی دانستیم کدامش را انتخاب کنیم... منوی تصویری هم نداشتند... دست و پا شکسته ازش پرسیدیم که کدامش خوب است همان را بیاور و حالی مان کرد که همه اش خوب است شما کدام را دوست دارید؟... باز بهش فهماندیم که همانی را بیاور که خودت دوست داری...اصلاً می خواهیم مهمان خودت باشیم... ببینیم چی برایمان می آوری...

رفت و یک غذایی آورد که ظاهر خیلی ساده ای داشت... خوردیم و انصافاً خوب بود و بیرون آمدیم... غیر از من دوستان دیگر همه دنیا دیده بودند و بعضی هم مقام کشوری بودند و خب ضیافت ویژه و پذیرایی های بیزینس کلاس کم ندیده بودند ... توی برگشت هی از نهار تعریف می کردند که فوق العاده بود و فلان بود و بهمان... می گفتند توی عمرشان همچین غذایی نخورده اند و داشتند آدرسش را از راننده می گرفتند که احتمالاً سفر بعدی با خانواده بیایند....

 

   + ح.ب ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
comment نظرات ()