قبل از خداحافظی

و ما تلک بیمینک یا موسی...

 

یادم می آید که بچگی ها از این آدم هایی که دسته کلیدشان خیلی پر بود و سنگین بود خوشم می آمد و فکر می کردم  شخصیت مهمی هستند.
خودم هم آرزو داشتم که یک روز همچین دسته کلیدی داشته باشم.
اولین کلیدی که صاحبش شدم کلید قفل دوچرخه بود که خیلی کوچک بود و به هیچ وجه راضی کننده نبود.
کلید بعدی کلید در کمدم بود. از این 808 های زرد. بدک نبود.
بعد شد کلید در اتاق و بعد هم کلید در خانه.
نوجوان که بودم دسته کلیدم سه چهارتا کلید داشت اما خب من آینده ی خیلی روشن تری را برای خودم می خواستم. آینده ای با یک دسته کلید خیلی سنگین.
یک روزی هم رسید که دسته کلیدم پر شده بود از کلیدهای جورواجور. کلید نوارخانه ی هیئت. کلید همه ی درهای حسینیه. کلید در  انجمن و بسیج و... حتی کلید در دبیرستان و جاهای مختلفش.
اوایل این خیلی به من شخصیت می داد. بعدها ولی فهمیدم که هر مالکیتی یک مسؤلیتی هم دارد و شاید دردسرهای این مسؤولیت به لذت آن مالکیت نیرزد.
یک وقت هایی باید پاسخگوی گم شدن بعضی چیزها می شدم. یک وقت هایی باید کار و زندگی را ول می کردم می رفتم فلان در را باز می کردم برای فلان آقا... یک وقت هایی باید می ماندم که همه بروند و در را ببندم...یک وقت هایی باید زودتر می رسیدم که بقیه پشت در نمانند... یک وقت هایی توبیخ یا سرزنش می شدم و...
امروز داشتم فکر می کردم به خاطره ی هر کدام از کلیدهایم... داستان  به دست آوردنشان و خاطره ی از دست دادنشان...
دوچرخه ی عزیزی که تنبلی کرده بودم به خاطر یک خرید کوچک قفلش کنم و وقتی برگشته بودم دوچرخه را برده بودند و کلیدش تا مدت ها توی دسته کلید آینه ی دق بود تا این که یک روز با ناامیدی کلید را درآوردم و دورانداختم...
آن روز که خارج از ساعت آموزشی رفتم مدرسه که پوسترهای مراسم فردا را آماده کنم. همین که کلید را داخل در چرخاندم و لای در را باز کردم با صحنه ی آب بازی خانواده ی آقای مدیر توی حوض مدرسه مواجه شدم. سریع در را بستم و با سرعت تمام پا به فرار گذاشتم... صبح فردا با ترس و لرز وارد مدرسه شدم. نمی دانم زنگ چندم بود که صدایم کردند دفتر. آقای مدیر گفت کلید مدرسه پیشت است؟ گفتم بله و خودم از داخل دسته کلید درآوردم و تحویل دادم...
آخرین بار هم که توی گیت بازرسی فرودگاه بود. دسته کلید را گذاشتم روی ریل و خودم از گیت رد شدم و دیگر یادم رفت بروم سراغ دسته کلید... بعد که توی هواپیما نشستم احساس کردم چقدر سبک هستم. یادم آمد که دسته کلید را برنداشته ام. نگران شدم اما دیدم چقدر این جوری راحت تر و سبک ترم... انگار سال ها بود یک عالمه کلید دست و پایم را به گوشه و کنار زمین قفل کرده بود و حالا انگار همه ی این قفل ها باز شده بودند و من داشتم توی آسمان پرواز می کردم...
توی پرواز برگشت دلم نخواست بروم سراغ دسته کلید گم شده را بگیرم و نرفتم...
الان دو تا کلید توی دسته کلیدم هست. یکی کلید در خانه است و یکی کلید دفتر کار. خوب می دانم که مالک هیچ کدامشان نیستم... خوب می دانم که خیلی مرد باشم باید همین دو تا مسؤولیت را خوب به دوش بکشم و هی فکر کلیدهای بیشتر و قفل های بزرگ تر نباشم... خوب می دانم که یک روز این دو تا را  هم باید تحویل بدهم و پرواز کنم و بروم توی آسمان...

   + ح.ب ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱
comment نظرات ()

اتَزْعَمُ انَّکَ جِرْمٌ‏ صَغْیِرٌ وَفیْکَ انْطَوىَ الْعالَمُ الْاکْبَر...

برای من همیشه جوراب پوشیدن، سخت ترین مرحله ی حاضر شدن است.
می نشینم؛ لنگه ی اول را که به انگشت های پا نزدیک می¬کنم؛ می روم توی فکر و خیال...
جلوجلو قبل از حاضر شدن سرک می کشم به کارهای روزانه؛ به جاهایی که باید بروم؛ به قرارهایی که دارم...
کلی حرف می زنم با فلان دوست و همکار، دعوا می کنم با آن یکی...قرار جدید می گذارم... گزارش کار می دهم... یک عالمه توجیه می کنم که اگر دو روز دیر کار را تحویل دادم به این دلیل و به این دلیل بود.. ..
گاهی هم برمی گردم به عقب... به کارهای دیروز...
همه ی اتفاق ها را به نحو مطلوب برای خودم بازآفرینی می کنم...فلان حرف را که توی گلویم گیر کرده بود بالاخره بار فلانی می کنم و راحت می شوم...اشتباهاتم را جبران می کنم...و...
کارهای روزانه که تمام می شوند فضا هم کمی حسی تر و رؤیایی تر می شود. دوستی را که مدت ها ندیده بودم اتفاقی پیدا می کنم... با هم حسابی خلوت می کنیم...بی خیال همه ی کارهای تل انبار شده و روی زمین مانده و قرار و مدارها و...
سیر تا پیاز این مدت را برایش تعریف می کنم....
یا اتفاقی چشمم می افتد به یکی که دل پری ازش دارم... اولش باهاش سرسنگین هستم اما خیلی که اصرار می کند یک جوری مظلومانه حالی اش می کنم که چه بلایی سر من آورده...طوری که حسابی شرمنده می شود...گاهی اشکش هم در می آید و می آید که برای معذرت خواهی به دست و پایم بیفتد اما من اجازه نمی دهم و در آغوشش می کشم و خلاصه با هم دوست می شویم...
گاهی وقت ها هم بعد از کارهای روزانه می روم سراغ کارهای عام المنفعه...
طرح می دهم برای گرانی...برای ترافیک...برای آلودگی هوا... برای ریزگردها... می روم دنبال ثبت اختراع...دستگاهی که نیاز خودروها به سوخت را به صفر می رساند.... دستگاهی که یک لیوان آب می ریزی داخلش و برق تولید می کند... ماده ی ارزان قیمت و بازگشت پذیر برای جایگزینی با مواد پلاستیکی و....
بعضی وقت ها اجرایی شدن طرح ها نیاز به این دارد که کفش آهنی بپوشم و بیفتم توی این دستگاه ها و نهادهای مزخرف اداری... بعضی ها کارشکنی می کنند...چوب لای چرخ می گذارند...حتی گاهی کار را به دادگاه و مصاحبه ی مطبوعاتی و اینها می کشانم... خلاصه با همه در می افتم اما کار به نتیجه می رسد....
کارهای عام المنفعه که تمام می شوند می روم سراغ مسائل بین المللی...
گاهی می روم توی تیم مذاکره کننده ی هسته ای و بهشان حالی می کنم که چه جوری باید مذاکره کرد... آخر سر هم خودم می شوم عضو ارشد مذاکره کننده...
طرح می دهم برای مقابله با این تکفیری ها...گوش بعضی از این دولت ها را می پیچانم...در مورد بعضی از دولت ها ی روم سراغ گزینه های روی میز و خلاصه می نشانمشان سر جایشان و...
خیالم که راحت می شود از بابت برقراری نظم و امیت در جهان، برمی گردم سراغ کارهای شخصی ام و اول از همه حاضر شدن...
به خودم که می آیم یک لنگه جوراب روی زمین است و یک لنگه جوراب هم تا نیمه توی پای من...
مدتی زمان می برد تا فکر کنم و یادم بیاید که من الان می خواهم جوراب بپوشم و از خانه بروم بیرون یا اینکه از بیرون برگشته ام و الان دارم جوراب هایم را در می آورم...  

   + ح.ب ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٦
comment نظرات ()

و أتممناها بعشر...

 

مامان می گوید چهل سالگی یک نسیم دارد که آدم، قشنگ آن را توی زندگی اش احساس می کند. می گوید لازم نیست به تقویم نگاه کنی که بفهمی چهل سالت شده یا نه . نسیم چهل سالگی را قشنگ می شود حس کرد.

مامان می گوید نسیم چهل سالگی به جای این که چیزی را جابه جا کند همه چیز را تثبیت می کند...

دوست داشتنی هایت را... عادت هایت را... خلق و خویت را... بعد از آن دیگر تغییر دادن و تغییر کردن خیلی سخت می شود...

می گوید اگر قبل از چهل سالگی رابطه ات با خدا خوب باشد بعد از چهل سالگی تازه می توانی از عبادت لذت ببری...

مامان می گوید این ده سالِ قبل از چهل سالگی را باید خیلی مراقب باشی...

 

   + ح.ب ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٠
comment نظرات ()

...فِیهَا مَا تَشتَهِیهِ الاَنفُس...

 

وقت هایی پیش می آید که مثلاً به مهمانی می رویم و با یک غذای خاص با طبخ عالی مواجه می شویم و کلی لذت می بریم. یا می رویم به فلان رستوران که غذاهای درجه یک دارد. یا در منزل یک غذای هیجان انگیز درست می کنیم. یا با رفقا می رویم کوهی دشتی جایی و وسایل طبخ هم با خودمان می بریم و یک غذای جانانه درست می کنیم.

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم خوشمزه ترین غذاهایی که توی عمرم خورده ام کدام ها بوده اند. کدام غذا بوده که از خوردنش خاطره دارم و مثلا بعد از چند سال هنوز مزه اش زیر زبانم است... سه مورد یادم آمد.  جالب این که هیچ کدامشان نه توی مهمانی بودند نه تفریح و نه رستوران و... وقتشان هم با یک  گرفتاری مصادف بود...

دفعه ی اول یادم است که یک گرفتاری بزرگ خانوادگی برایمان پیش آمده بود. دوره افتاده بودیم به زیارت و دخیل بستن و اینها. یک بارش توی جمکران بودیم... ما بودیم و خانواده ی پر جمعیت خاله ام. مادرم یک ظرف ماکارانی درست کرده بود. از اندازه ی قابلمه پیدا بود که به هیچ کس دو تا بشقاب نمی رسد... توی آن مدت که پشت سر هم شاهد اتفاقات تلخ بودیم این ماکارانی تبدیل به تنها خاطره ی خوب و لذت بخش و به یادماندنی زندگی مان شد. از ان موقع بیشتر از بیست سال می گذرد اما بارها و بارها از افرادی که آن روز آن ماکارانی را خورده بودند توصیفش را شنیده ام  و مثلا شنیده ام که آنها هم گفته اند دیگر هیچ وقت غذای به آن خوشمزگی نخورده اند...

دفعه ی دوم ایام مریضی آقاجون خدابیامرز بود(پدر بزرگم). باز هم امده بودیم جمکران. آقاجون را برای شفا آورده بودیم توی مراسم دعای توسل شب چهارشنبه . بعد از مراسم هم سوار ماشین شدیم که برگردیم. مادرم یک غذای رژیمی برای آقاجون درست کرده بود. گوشت چرخ کرده را آب پز کرده بود و برای اینکه مزه ی ضخم ندهد بهش زیره اضافه کرده بود. همین طور که  توی ماشین لقمه لقمه غذا را توی دهان آقاجون می گذاشت دو یا سه بار هم یک لقمه ی کوچک به من داد... به هر حال هنوز مزه ی آن دو سه تا لقمه زیر زبانم است...

بار آخر حدود هفت هشت سال پیش بود. حالا کمتر یا بیشتر. قرار بود برنامه ی ختم بابای حاج علیرضا با برنامه ی هفتگی هیئت خودمان یکی بشود. فکر کنم اولین مراسم رسمی ختم هم بود. خب کارهای هیئت دو برابر شده بود. از صبح برای کارها رفته بودیم. ختم بعد از نماز مغرب بود. من روزه بودم اما اذان که شد فرصت نکردم چیزی بخورم. حواسم  هم نبود که گرسنه هستم. وسط های ختم که شد داشتم قرآن پخش می کردم اما متوجه شدم که حتی یک قدم دیگر قادر نیستم بردارم و انگار یک ذره انرژی هم برایم باقی نمانده. همان جا نشستم روی زمین و برای چند ثانیه چشم هایم سیاهی رفت. تا این که یک نفر بهم خرما تعارف کرد. یک دانه خرما برداشتم. رطب سیاه بود و لایش مغز خرما بود. خرما را که خوردم انگار به طور مستقیم وارد رگ هایم شد. خیلی خوشمزه بود و انگار مزه اش با خرماهای این دنیا فرق داشت. رفتم توی یک صف دیگر نشستم بلکه یک بار دیگر بهم خرما تعارف کنند. اما طرف که حساب دستش بود که من یک بار خرما خورده ام به من تعارف نکرد. یکی دوبار دیگر هم جایم را عوض کردم اما خب فایده ای نداشت. بعد از ختم هم فامیل های شهرستانی را بردند رستوران و ما ماندیم که وسایل هیئت را جمع کنیم و ساعت دوازده شب گرسنه و خسته برگشتم خانه اما مزه ی خرما هنوز توی دهانم بود... هنوز هم توی دهانم است...

 

   + ح.ب ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

و من یتق الله یجعل له مخرجا...

این روزها به خاطر پیشامدهای ناگوار شغلی ذهنم درگیر یک اتفاق در ادبیات و زبان رسمی و عامیانه ی خودمان شده و آن تأثیر بروکراسی بر زبان و ادبیات است.

دلم می خواهد شاهد مثال هایی را جمع کنم و برایش یک مقاله ی مفصل بنویسم....

شاهد مثال هایی که هم در زبان گفتار و نوشتار خودمان فراوان است و هم در نوشته های روی در ودیوار و هم در ادبیات رسمی و نامه نگاری های اداری....

فکر می کنم حضور خیلی از تنوین ها در گفتار و نوشتار ما به خاطر بروکراسی ست. مثل مطلقاً و اکیداً و...

فکر می کنم اگر بعضی روابط پیچیده ی اداری نبودند بعضی از افعال هم توی ادبیات ما جایی نداشتند چرا که جایگزین های ساده تر و دلنشین تری دارند. مثل "می باشد" و " می گردد" و ...

لابد "لذا مستدعی است" به این خاطر وارد ادبیات ما شده که بتوانیم هم عزت نفسمان را حفط کنیم و هم به التماس بیفتیم...

بگذریم که جمع شدن این ادبیات با غلط های دستوری خودش داستان دیگر ی ست... پشت شیشه ی یک مغازه خواندم که "از ورود افراد با بستنی اکیداً معذوریم"... احساس کردم برای شمردن اتفاقات فاحش زبانی و دستوری و محتوایی توی همین پنج شش کلمه به انگشت های بیشتری نیاز دارم...

به نظرم کلمه هایی مثل "عدم" یا "سریعاً" و "فوراً" یا "در صورت" یا " از آنجا که" یا "همانگونه که"یا "در ضمن" و "طبق" و ... می توانستند توی ادبیات ما نباشند یا خیلی کم باشند....

امروز مجبور شدم به یک دلیل واهی چند تا نامه ی اداری بنویسم. کاری که توی سال های عمرم تا جای ممکن به آن تن نداده ام.... ( مثلا همین تا جای ممکن... :)

این جوری نوشتم:

به نام خدا

به:

فلان نهاد....

رئیس محترم فلان... آقای بهمان...

سلام برادر

خوبید که؟

یادتان می آید آن روز توی دفتر شما برایمان دمنوش بادرنجبویه آوردید و کلی هم از خواصش تعریف کردید بعد خیلی اصرار کردید که من فلان کار یا به قول شما فلان طرح را انجام دهم و من هم قبول کردم؟

یادتان می آید دوباره شما آمدید دفتر ما و ما شلغم بار گذاشته بودیم و گفتید بویش توی کوچه را هم برداشته و دوباره درباره ی آن کار یا به قول شما "کنگره" قرار و مدارهایی گذاشتیم؟

خب برادر من، ما فلان و فلان خرج ها را کرده ایم و فلان و فلان خرج ها را هم پیش رو داریم پولش را بدهید دیگر....

این نامه را به خاطر اینکه گفتند اداری مالی اینجا گیر می دهد و حتما باید نامه بنویسی و به خاطر ثبت در تاریخ و این که یک روزگاری ما همچین روابط پیچیده ای داشتیم نوشته ام وگرنه شما که قبلاً پول ما را داده اید....

از:

فلانی

یا به قول شما دبیر کنگره ی فلان...

انشاءلله ببینمتان

به خانواده سلام برسانید

 

این روزها خیلی فکر می کنم اگر یک زمانی آن روزگار گل و بلبل فرابرسد...همان روزگاری که می گویند گرگ ها هم کاری به بره ها ندارند و همه چیز عادلانه است و همه عزت و کرامت دارند و قیدها و رابطه ها ظالمانه نیستند و ازاین جور اوصاف... توی آن روزگار آدم ها با هم چه جوری حرف می زنند.... چه جوری برای هم نامه می نویسند؟... شاعرها چه جوری شعر می گویند...

واژه ها چه جوری هستند توی آن روزگار؟.....

 

   + ح.ب ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۸
comment نظرات ()

...اَلْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنی وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ قَدْ اَجْهَدَنی...

 

مادرها معمولاً برای بوسیدن فرزندشان مشکلی ندارند.

هرچقدر هم که فرزندشان بزرگ شود به محض دلتنگی و دیدار تازه کردن آنها را در آغوش می کشند و می بوسند.

بابا ها ولی این طور نیستند. مخصوصاً اگر فرزندشان پسر باشد.

تا وقتی کوچک است راحت بچه را می بوسند و در آغوش می گیرند اما وقتی پسر بچه بزرگ می شود آداب خاصی بین روابط عاطفی پدر و پسر حکم فرما می شود.

نمی توانم روی این حس پدر و فرزندی اسمی بگذارم. یک چیزی بین حیا و شاید غرور و چند حس دیگر است که باعث می شود یک پدر هرچقدر هم که جوانش را دوست داشته باشد و توی دلش قربان صددقه ی او برود اما در ظاهر یک رفتار سنگین از خودش ابراز کند.

ممکن است پسر طوری تربیت شده باشد که هر از گاهی دست یا پیشانی پدر را ببوسد اما پدرها از این هم محدودترند...

یک پدر معمولاً نمی تواند هر وقت که دلش خواست پسر نوجوان یا جوانش را در آغوش بکشد و ببوسد. همیشه باید یک بهانه ای برای این کار دست بدهد... باید یک فرصتی پیدا شود...

یک بهانه ای مثل برگشت از سفر؛ مثل خداحافظی؛ مثل خدای نکرده بیماری و گرفتاری شدید... یا خلاصه از این قبیل...

 

   + ح.ب ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٩
comment نظرات ()

و کیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا...

 

امروز داشتم لیست شماره های تلفن همراهم را نگاه می کردم...

بعضی ها را دیدم که خیلی وقت است از حالشان بی خبرم...

این کارهای بی خود دنیا نگذاشته بود حالی ازشان بپرسم...

چقدر دلم خواست یکی یکی زنگ بزنم بگویم چطورید؟ کجایید؟ دلم برایتان تنگ شده...

بعضی ها هم بودند که دیگر توی این دنیا نبودند...

یک دفعه یک غم بزرگ توی دلم نشست...

چقدر دلم برایشان تنگ شد...

نشستم و آخرین تماسی را که با هرکدامشان داشتم توی ذهنم مرور کردم...

آخرین بار که به امیرحسین زنگ زده بودم گفته بود توی راه کربلا هستم، وقتی برگشتم با هم قرار می گذاریم...

به محمد اشتباهی زنگ زده بودم... کلی که حرف زده بودم فهمیده بودم به یکی دیگر می خواستم زنگ بزنم و اشتباهی به محمد زنگ زده ام.. بعد کلی با هم حال و احوال کرده بودیم...

به مهدی هم سه چهار روز قبل از تصادفش زنگ زده بودم....

کاش می شد زنگ بزنم خودشان گوشی را بردارند... از حالشان بگویند... از آن جایی که هستند...  بعد من هم تعریف کنم از بدبختی هایی که با آن دست و پنجه نرم می کنم... از گرفتاری ها... از دلتنگی ها...

چقدر یکهو بی قرار شدم...

چقدر دلم هوایشان را کرد...

چقدر دلم از اینجا گرفت...

 

   + ح.ب ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٤
comment نظرات ()

و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام...

 

دیروز توی نانوایی یک پیرمردی آمد توی صف ایستاد که خیلی نحیف و رنجور بود. دست هایش می لرزید و پاهایش را به زور روی زمین می کشید. یکی دو دقیقه که منتظر ماند با صدای کم جوهرش به شاطر گفت من دارم از پا می افتم نمی توانم بایستم یک نان بده بروم. شاطر سرش را برگرداند و پیرمرد را شناخت. گفت چطوری اوس قدرت.

اوس قدرت گفت بهترم. شاطر پرسید خیلی وقت است پیدایت نیست مسافرت بودی؟ اوس قدرت گفت نه مریض بودم نمی توانستم از خانه بیرون بیایم...

داشتم قد و بالای تا شده ی اوس قدرت را برانداز می کردم و با خودم حساب می کردم که این بابا جوانی هایش چه اوس قدرتی بوده برای خودش و حالا چه اوس قدرتی شده.

اوس قدرت نانش را گرفت و رفت و مشت علی عصا زنان وارد نانوایی شد. از همان ابتدای در شروع کرد به کار همیشگی اش و صلوات گرفتن های خاصش: برای قرآن کریم صلوات...

 

   + ح.ب ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۸
comment نظرات ()

فانظر إلی آثار رحمت الله...

 

معمولا توی زندگی ما ها و مخصوصا در بین بزرگترهایمان یک افرادی هستند که کلاً گیر هستند. چپ و راست به آدم گیر می دهند. به همه چیز آدم کار دارند. به لباس پوشیدنت... به راه رفتنت ... به خورد و خوراکت...به رابطه های شخصی ات... به شغلت... به عقایدت... به این که کجا داری می روی. چرا داری می روی...چرا زود رفتی...چرا دیر برگشتی. چرا رنگت پریده... بوی چی می دهی...  این لکه ی چیست روی پیراهنت... صبحانه چی خوردی؟... شام چی دارید؟... چرا کم غذا خوردی؟ بیرون چیزی خوردی؟ چی خوردی؟...این رفیقت چه کاره ست؟... چرا زنگ زدم جواب ندادی؟...اشغال بودی با کی حرف می زدی؟...با فلانی تلفنی چی می گفتی؟... نصف شب چرا برق اتاقت روشن بود... برای چی یک سره کله ات توی موبایلت است...

هزار جور هم که به سازشان برقصی محال است که گیر دادنشان تمامی داشته باشد و حتی کم بشود...

 

خواستم بگویم که اینقدر این جور آدم ها را دوست دارم.

اگر یک روز نبینمشان و صدایشان را نشنوم دلم برایشان تنگ می شود...

خدا سایه ی شان را هیچ وقت از سر آدم کم نکند

خدای نکرده اگر بروند جای خالی شان خیلی پررنگ است...

بودنشان شاید بعضی ها را کلافه کند اما نبودنشان آدم را دیوانه می کند...

 

   + ح.ب ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٩
comment نظرات ()

وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکًا

 

به نظرم شعار جدید پپسی یکی از حرفه ای ترین شعارهای تبلیغاتی ست.

در لحظه زندگی کن.

یعنی اصلاً حرفی نیست که نوشابه برای سلامتی مضر است.

اصلاً افتخار ما این است که این یک محصول بسیار مضر و سرطان زا و مرگبار و ... است.

هر چه مضراتش بیشتر  بهتر...

تو چه آدم بی مزه ای هستی که به این چیزها فکر می کنی

که به فردا فکر می کنی

تو چقدر ترسویی که از مریضی و سرطان می ترسی

اصلاً هر بچه ننری که سلامتی اش را دوست دارد از ما نوشابه نخرد

برایت متأسفم که به خاطر بدبختی دو روز دیگر، خودت را از یک لحظه لذت محروم می کنی.

این یک لحظه لذت، ارزشش خیلی بالاتر از یک عمر بدبختی ست

حالا که سرطان نداری و زنده ای حالش را ببر ...گور بابای یک لحظه ی دیگر.

فکر کن همه ی زندگی همین یک لحظه است

خلاصه این که در لحظه زندگی کن

 

   + ح.ب ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٩
comment نظرات ()

...أَسْأَلُکَ مِنْ مَسَائِلِکَ بِأَحَبِّهَا إِلَیْکَ...

 

توی قونیه بعد از نماز ظهر کنار مرقد شمس، به راننده یک جور حالی کردیم که ما را ببر یک جای مطمئنی که نهار بخوریم... راننده هم یک جور تفهیممان کرد که الان می برمتان یک رستورانی که فلان است و بهمان است و ال است و بل است... گفتیم برویم و رفتیم...

رسیدیم به یک رستوران سنتی نسبتاً کوچک و ساده اما خب تمیز... بچه ها می گفتند احتمالاً با راننده فامیل است...

داخل شدیم... برایمان منو آوردند و خب ما بلد نبودیم بخوانیم و نمی دانستیم کدامش را انتخاب کنیم... منوی تصویری هم نداشتند... دست و پا شکسته ازش پرسیدیم که کدامش خوب است همان را بیاور و حالی مان کرد که همه اش خوب است شما کدام را دوست دارید؟... باز بهش فهماندیم که همانی را بیاور که خودت دوست داری...اصلاً می خواهیم مهمان خودت باشیم... ببینیم چی برایمان می آوری...

رفت و یک غذایی آورد که ظاهر خیلی ساده ای داشت... خوردیم و انصافاً خوب بود و بیرون آمدیم... غیر از من دوستان دیگر همه دنیا دیده بودند و بعضی هم مقام کشوری بودند و خب ضیافت ویژه و پذیرایی های بیزینس کلاس کم ندیده بودند ... توی برگشت هی از نهار تعریف می کردند که فوق العاده بود و فلان بود و بهمان... می گفتند توی عمرشان همچین غذایی نخورده اند و داشتند آدرسش را از راننده می گرفتند که احتمالاً سفر بعدی با خانواده بیایند....

 

   + ح.ب ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
comment نظرات ()

أدعوکَ یا سیدی بلسانٍ قد أخرَسَه ذَنبُه...

 

آدم مست وقتی حرف می زند زبانش خیلی سنگین است...

کلماتش کش می آیند و نصفه نیمه ادا می شوند...

حسی که توی لحنش هست گاهی با حسی که کلامش دارد متناقض است...

مثلاً ابراز ناراحتی اش با خنده همراه است...

اگر تشنه  باشد یا مثلاً جایی از بدنش زخم شده باشد یا درد و  سوزش شدید داشته باشد  خیلی متوجه نیست که باید با چه واژه هایی و با چه لحنی نیازش را بگوید و اصلاً خودش هم نمی فهمد به چه چیزی نیاز دارد....

چیزی که دارد می گوید همان چیزی نیست که می خواهد بگوید یا باید بگوید...

خلاصه یک همچین وضعیتی ست...

 

   + ح.ب ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٤
comment نظرات ()

... کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقاً ..

 

یک ساعتی از شب هست که نه نیمه شب به حساب می آید نه سحر. مثلاً دو ساعت مانده به اذان صبح.

توی صحن های حرم امام رضا علیه السلام این ساعت لحظات شیرینی دارد. زائرها معمولاً با یکی دو نفر همراه یا بیشتر روی فرش ها و گوشه و کنار صحن ها  نشسته اند. بعضی ها قرآن و دعا و نمازهایشان را خوانده اند و عبادتشان تمام شده. بعضی ها هم تازه آمده اند. مهر و قرآن و مفاتیح هم با خودشان آورده اند اما هنوز بساط عبادتشان را پهن نکرده اند. خب هنوز خیلی وقت دارند تا اذان... خوب که نگاه کنی همه مشغول صحبت و تعریف با همراه هایشان هستند. من این صحنه را به طور غیرقابل وصفی دوست دارم.... حس فضولی ام حکم می کند از هر جا که  عبور می کنم گوشم را تیز کنم برای شنیدن تعریف ها و صحبت ها...

زن و شوهرهای جوان.... خانواده های چند نفره... دوست های صمیمی.... هیئتی ها... اجتماعات شلوغ فامیلی.... همه و همه در حال تعریف کردن هستند.. از زندگی... از خاطرات... از عقاید... یاد آنهایی که جایشان خالی ست... شوخی های با نمک...قربان صدقه ی هم رفتن...حرف های معمولی معمولی...

انگار یک دستی از پشت پرده همه ی قرآن و مفاتیح ها را بسته و به اینها گفته بنشینید و با هم صحبت کنید و از با هم بودنتان لذت ببرید... از برق نگاه ها و خنده های روی لب ها پیداست که همه یک نشاط خاصی دارند...

شاید برای بعضی از خانواده ها در صورت عادی هیچ وقت دیگر چنین فرصت و فراغتی پیش نیاید که دور هم بنشینند و سر فرصت و سیر همدیگر را ببینند و با هم حرف بزنند و بخندند... از کارهایشان برای هم تعریف کنند... از برنامه هایشان بگویند...با هم تصمیم های خوب بگیرند و ...

بعضی از دوست ها مهمترین صحبت ها و درد دلهایشان را توی همین فرصت با هم می کنند...

شاید هیچ جای دیگر مثل اینجا به بزرگترها و کوچکترهای یک فامیل این طوری دور هم خوش نگذرد...

نزدیک سحر که می شود آنها که از سر شب آمده بودند؛ قرآن و مفاتیح ها را برمی دارند و به امام رضا سلامی می دهند و با ته مانده ی لبخندی که از شیرنی صحبت ها روی لبشان مانده برمی گردند به خانه هایشان...

آنهایی هم که برای نماز صبح آمده اند کم کم تعریف ها و صحبت ها را تمام می کنند و قرآن و مفاتیح ها را باز می کنند که سحر را دریابند...

 

   + ح.ب ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٠
comment نظرات ()

... الأرَضینَ السّبع...

 

در من

آدم های ناشناخته ای زندگی می کنند

که در سرزمین هایی ناشناخته

روزگار می گذرانند...

 

   + ح.ب ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٤
comment نظرات ()

...حتی تَخرقَ أبصارُ القلوبِ حُجُبَ النّور...

 

دم صبحی یا کریم بیچاره آمده بود توی راهرو و هی خودش را می کوبید به شیشه های پاگرد که برگردد به آسمان...

راه بازی را که آمده بود از شیشه ی پنجره تشخیص نمی داد....

محکم می خورد به شیشه و می افتاد و نفس نفس می زد و دوباره  می پرید و...

شیشه را نمی دید انگار...فقط آسمان را می دید... به ذوق آسمانی که جلوی چشمش بود نفس نفس زنان دوباره پر و بال باز می کرد اما یک چیزی بین او و آسمان مانع بود... یک چیزی که نمی فهمید چیست... یک چیزی که نمی دید چیست...

سرعت می گرفت برای یک آسمان دور اما خیلی زود می خورد به مانع نامرئی...

توقع نداشت انگار...

پاگرد پر شده بود از پرهای ریخته...

یک بار که محکم به شیشه خورد و افتاد زمین، سریع گرفتمش...

یاکریم ترسیده بود...

یا کریم آنقدر قلبش تند می زد که انگار می خواست سینه اش بشکافد...

نازش کردم..

بوسیدمش...

بردمش توی حیاط...

تا دست هایم را باز کردم پر کشید...

 

قلبم داشت تند تند می زد آنقدر که سینه ام...

یاکریم، حکایت من بود...

 

   + ح.ب ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳
comment نظرات ()

الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ...

 

امروز از صبح تا غروب توی یک کارگاه مشغول بسته بندی بودیم...

باید بیست و چهار تا قطعه ی پارکت را سوا می کردیم و توی کارتن می گذاشتیم و چسب می زدیم و کارتن ها را روی پنل ها می چیدیم....

منظم کردن قطعه ها و گنجاندنشان توی کارتن و چسباندن کار چندان ساده  ای نبود ....

با خودم فکر می کردم این کارتن ها و بسته بندی ها به درد کسی نمی خورد... مشتری ها باید کلی وقت صرف پاره کردن و دورانداختنشان کنند....

   + ح.ب ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٦
comment نظرات ()

هو الأول و الأخر...

 

 

به عنوان مثال آن سال ها وبلاگ چیز مدرنی بود...وبلاگ داشتن کلاس داشت. بعد این شبکه ها ی اجتماعی آمدند و وبلاگ کهنه شد... بعد شبکه های موبایلی آمدند و پشت سیستم نشستن شد یک کار خنده دار...

وبلاگ که می نوشتم  گاهی دلم تنگ می شد برای سر رسیدهایم... توی شبکه های اجتماعی که می رفتم گاهی دلم وبلاگ می خواست...بعد دوباره یک چیز جدیدی می آمد که هیجان داشت...

یک جنگولکی  توی این دنیا هست که آدم هی دلش چیز تازه می خواهد و هی دلش هوای چیزهای کهنه و قدیمی می کند... هی قدیمی ها دلش را می زنند و هی تازه ها حوصله اش را سر می برند... هی می رود و هی بر می گردد... گاهی با  این آرام است و گاهی با آن و هی دلش بهانه ی آن چیزی را می گیرد که یک روز دلش را زده بود....

   + ح.ب ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٤
comment نظرات ()

و جعل بینکم مودّة و رحمة...


انگار همین دیروز بود که دستمان را گذاشتند توی دست هم...نشاندنمان روبروی آینه و قرآن... آمدند... گل آوردند... هدیه آوردند... تبریک گفتند...هی گفتند الهی به پای هم پیر شید...و رفتند...

 

امروز داشتم به بانو می گفتم دیدی راستی راستی به پای هم پیر شدیم؟...

 

 

نوشته شده در  شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 18:43

   + ح.ب ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۸
comment نظرات ()

و یولج النّهار فی اللیل

 

 

غروب های روستا یک بغض سنگین دارد...

از صبح زیر آفتاب کار کرده ای...

درخت ها را آب داده ای...

حسابی تنت کوفته شده...

نشسته ای پای درخت گردو که یک چای بخوری و جمع کنی بروی...

از دور صدای برگشتن گوسفندها می آید...

لابه لای صدای نامنظم زنگوله ها یک ریتم منظم و غمناک هست که هرچه می خواهی فکر کنی آهنگش تصادفی ست نمی شود...

خیلی غمگین است...

یک عالمه بغض دارد...

نگاه می کنی به غروب آفتاب...

دلت برای یک کسی یا یک جایی که نمی دانی کیست یا کجاست تنگ شده ...

باید کم کم جمع کنی و بروی...

 

   + ح.ب ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۳
comment نظرات ()

إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْرًا فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِمَاءٍ مَعِینٍ

 

مدتی بود که شیر آب توی حیاط چکه می کرد و غافل شده بودیم از تعمیرش.

یک راه باریک آب از توی حیاط باز شده بود و راه افتاده بود به سمت کوچه.

توی کوچه کنار در، همانجایی که آب ها جمع می شدند مدتی ست که چند رقم گل خودرو آسفالت را شکافته اند و قد کشیده اند و گلهای زرد و بنفش داده اند...

با خودم می گویم بیچاره این خاک... چقدر استعداد دارد... کافی ست آب باریکه ای...

 

   + ح.ب ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩
comment نظرات ()

الشیطان یعدکم الفقر...


معمولاً توی جمله های تبلیغاتی یک جمله هایی هست که توی خود جمله نیست اما منظور اصلی، همان جمله هاست. یا مثلاً بی اهمیت ترین چیز برای آن فرد تبلیغ کننده با اهمیت ترین شعار عنوان می شود. آن جمله ی پنهان در جمله های تبلیغاتی معمولاً یا هیچ ربطی به آن جمله ی پیدا ندارند یا حتی کاملاً معنای متضادی دارند. هر چه جمله های تبلیغاتی حرفه ای تر باشند آن جمله ی پنهان دیرتر به ذهن می رسد . مثلاً " هیچ کس تنها نیست" یک جوری طراحی شده که شما خیلی دیر آن جمله ی پنهان " پول هایتان را به ما بدهید" به ذهنتان خطور کند یا اصلاً خطور نکند وگر نه تنها بودن یا تنها نبودن ما برای یک شرکت مخابراتی چقدر می تواند اهمیت داشته باشد؟

یا جمله ی "فقط با 1000 تومان میلیونر شوید" که منظورش این است که فقط با هزار تومان ما را میلیونر کنید و جمله ی پنهانش این است که "تو رو خدا هزار تومن به ما بدید"...

یا اینهایی که می گویند "هدف ما جلب رضایت شماست" و چه بسا رضایت ما برای آنها هیچ اهمیتی نداشته باشد و هدفشان جلب پول های ما باشد....

یا اینهایی که به خاستگاری می روند و می گویند می خواستیم پسر ما را به غلامی بپذیرید و منظورشان این است که آمده ایم دخترتان را به کنیزی ببریم...

این جمله ها همیشه شیک و با کلاس هستند اما گندش وقتی بلند می شود که یک دفعه می بینی مثلاً "بیمه" یا "گردشگری" اسمش می شود صنعت. یا "بانک" اسمش می شود بنگاه اقتصادی؛ یعنی محل خرید و فروش پول...

شاید اگر به واژه ی "دانشگاه آزاد اسلامی" فکر کنیم خیلی زود فکاهی بودن این عبارت را درک کنیم اما لازم باشد به "صنعت بیمه" یا "بنگاه اقتصادی" یا "صنعت گردشگری" بیشتر فکر کنیم تا خنده مان بگیرد...

 

   + ح.ب ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۸
comment نظرات ()

وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورا


نامه همیشه برایم هیجانی وصف ناشدنی داشته...

از همان بچگی که هنوز نوشتن بلد نبودم و بابا جبهه بود و برایش نامه می نوشتم(می کشیدم) و تا جواب نامه از جبهه برسد اعصاب مامان را رسماً منهدم کرده بودم...

تا نامه نگاری های مستمری که همیشه توی زندگی ام بوده اند...

تا نامه هایی که بعد از فوت بابا هر شب برایش می نوشتم و بالای سرم می گذاشتم و توقع داشتم وقتی بیدار شدم جوابش را برایم نوشته باشد و وقتی بیدار می شدم اول با هیجان سراغ نامه می رفتم و وقتی صفحه ی خالی را می دیدم دلم می گرفت و با بابا قهر می کردم و تا شب با هم قهر بودیم ...  و شب که می شد کم کم بابا را می بخشیدم و یک فرصت دیگر بهش می دادم که جبران کند و یک نامه ی دیگر... و...

وقت هایی را یادم می آید که با شنیدن صدای موتور از توی کوچه ضربان قلبم تند می شد و آرزو می کردم که وقتی صدا به جلوی در خانه مان می رسد خاموش شود.... صدا که دور می شد.... یک غمی توی دلم می نشست... که این هم پستچی نبود...

حتی یک بار یادم می آید که توی کلاس ضربان قلبم تند شده بود و بعد از کلاس همه ی مسیر مدرسه تا خانه را یک نفس دویده بودم اما ده دقیقه دیر رسیده بودم و پستچی رفته بود و نامه ی مرا هم به هیچ کس تحویل نداده بود و با خودش برده بود...

الان یک صندوق کوچک پستی به در حیاطمان پیچ شده که پستچی نامه ها و بسته ها را داخل آن می اندازد...

هر بار که وارد خانه می شوم یا می خواهم از خانه بیرون بروم اول باید در آن را باز کنم... از همان لحظه ای که می خواهم در صندوق را باز کنم ضربان قلبم تند می شود تا لحظه ای که فضای تاریک داخل صندوق کم کم روشن می شود و ضربان قلب من هی تند تر می شود... بیشتر وقت ها صندوق خالی ست و انگار یک غصه ی بزرگ توی دلم جا خوش می کند... یک وقت های کمی هم هست که بسته ای چیزی داخل صندوق است و با دیدن آن چشمم برق می زند...

حتی قبض های آب و برق و بروشورهای تبلیغی می توانند چند ثانیه ای راضی نگهم دارند و دیدنشان ناگواری مواجه شدن با صندوق خالی را تا حدی تسکین می دهد ....

ایمیل ها و کامنت ها هم همین حکم را دارند...

خوب که فکر می کنم  توی زندگی ام خیلی خیلی نامه دریافت کرده ام...

خیلی هایشان را هم نگه داشته ام هنوز...

نامه های مختلف از آدم ها و جاهای مختلف...

این که یک نفر با خود خود من حرفی داشته که به خاطرش برایم نامه نوشته خیلی باید چیز مهم و هیجان انگیزی باشد...

این که یک نفر مرا مورد خطاب خودش قرار دهد...مخصوصا اگر خطابش طول بکشد...مثلا اندازه ی چند صفحه....

اگر یک ابراز محبتی هم توی نامه اش کرده باشد که دیگر هیچی... بعضی از این نامه ها را هنوز نگه داشته ام و هرچند وقت یکبار می روم سراغشان...قبل از اینکه بازشان کنم  اول می بویمشان... بعد می بوسم..بعد روی چشمم می کشم.....

هنوز هم دیدن یک نامه برایم همان قدر هیجان دارد که دیدن نامه های جبهه ی بابا در کودکی ام داشت...

هنوز هم با این که این همه امکانات ارتباطی متنوع شده اند اما دریافت نامه برایم عادی نشده...

فکر می کنم یک نامه ای هست که برای خود خود من نوشته شده اما هنوز به دستم نرسیده...

نمی دانم چرا اینقدر دیر شده...

یعنی هنوز توی راه است؟

یعنی آمده ولی به در بسته خورده و رفته؟

گاهی توی محل کار یا مشغول کارهای روزمره که هستم یک دفعه ضربان قلبم تند می شود...

   + ح.ب ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٥
comment نظرات ()

و قال إنّی مهاجرٌ إلی ربّی...


وقت هایی که قرار است مسافرت برویم از چند روز قبل انگار زندگی یک جور دیگری می شود.

خیلی کارهای عقب مانده را لیست می کنم که قبل از سفر حتما باید انجام شود...

خیلی کارهای روزمره را فاکتور می گیرم... می گویم حالا ضرورتی که ندارد...

انگار سرعت زندگی بیشتر می شود...

قید خیلی از استراحت ها و تفریح ها را می زنم...

یک حالت ذوق زدگی  و خوشحالی انگار همیشه توی دلم هست... ذوقی که هر ساعت با حس دیگری ترکیب می شود... گاهی با دلشوره...گاهی با احساس غربت....

هی سختی ها و مشکلات احتمالی سفر را توی ذهنم مرور می کنم...

توی ذهنم چمدان سفر مدام در حال پر و خالی شدن است...

هی می گویم فلان چیز را حتما باید بردارم یک وقت لازم می شود

بعد می گویم نه ولش کن سنگین می شود....

آخر سر آن چیزهایی توی چمدان باقی می مانند که هیچ جوری نمی شود ولش کرد...

شبی که می خواهیم فردایش حرکت کنیم....

هزار جور حس مختلف توی دلم جمع می شود....

به ندرت می شود که اصلا خوابم ببرد...

خوابم هم که ببرد هر چند دقیقه یک بار از خواب می پرم...به ساعت نگاه میکنم...

خیلی که خسته باشم بدون رختخواب یک گوشه ای دراز می کشم که یک وقت خواب نمانم...

حتی بچه ها هم این طورند...نه از ترس خواب ماندن که از ذوق مسافرت ، شب خوابشان نمی برد...

از ذوق اینکه قرار است بروند یک جای جدید...

هی سؤال می کنند از آدم که  آن جایی که می خواهیم برویم چه جوری ست...فلان چیز هم دارد؟ می شود فلان چیز را با خودمان بیاوریم؟...

هی اجازه می گیرند که آن چیزهایی را که خیلی بهش دلبستگی دارند با خودشان بیاورند...

گاهی به سختی راضی می شوند که از دلبستگی هایشان دل بکنند...اما باز هم راضی اند...

راضی اند و خوشحال که دارند به یک جای دیگر می روند...

جایی که با این جا فرق دارد...

جایی که همه چیزش تکراری نیست...


قرار است برویم سفر...

خوابم نمی برد...

   + ح.ب ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٤
comment نظرات ()

مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَکَ؟ وَ مَا الَّذِى فَقَدَ مَنْ وَجَدَکَ؟!

 

معمولا پول هایم را که می خواهم توی جیبم بگذارم مرتبشان می کنم. یعنی همان دسته کردن. اول درشت ترها یا احیاناً چک پول ها بعد به ترتیب اسکناس های کوچک تر تا برسیم به دویستی و صدی و پنجاهی.

غیر از دو سه روز اول ماه خب آن درشت تر ها کمترند. صبح که از خانه بیرون می روم تا وقتی برمی گردم و غروب یا شب که احیانا دوباره برای خرید بیرون می روم زیاد پیش می آید که دست کنم توی جیبم و این دسته پول را بیرون بیاورم.

دسته پولی که با هر بار بیرون آمدن از جیب لاغر تر می شود و با هر بار لاغر شدن مرا نگران تر می کند.

نگران آینده...

معمولا این اسکناس های وسط دسته هستند که بیشتر استفاده می شوند. تعدادشان هم از درشت ها و ریزها بیشتر است و زودتر از همه خرج می شوند.

هر بار که چندتا از این اسکناس های وسطی را از دسته بیرون می کشم زیرچشمی نگاهی هم به آن درشت تر ها می کنم. تعدادشان کم است اما خب باعث قوت قلب اند. هرچی هم که این وسطی ها تند تند خرج شوند و دسته ی اسکناس لاغرتر شود باز این درشت ها امید به آینده می دهند . امید به این که فرصت ها زیادند و هنوز می شود خیلی کارها کرد...

گاهی هم پیش می آید که همان اول کار یک معامله و خریدی می کنم که مجبور می شوم این درشت ها را از دسته جدا کنم.

این جور وقت ها لاغر شدن دسته پول چندان محسوس نیست اما همه اش نگرانم... نگران این که این وسطی ها تند تند تمام بشوند و دستم به جایی بند نباشد و ...

 

   + ح.ب ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٧
comment نظرات ()